هفته گذشته عقد کرد
خیلی وقته که تو وبلاگم مطلب ننوشتم راستشو بخواین سرم تو این دوسال خیلی شلوغ بود به حدی که وقت نداشتم سیستممو روشن کنم چه برسه به اینکه بخوام بیام نت حالا مشکل چی بود و چرا بماند اما همینو بگم که هنوزم حل نشده که هیچ از شانس خوبه من داره بدترم میشه.بعضی وقتا با خودم فک میکنم که چرا این همه بلا یهو باید سرم بیاد یعنی خدا اینقد بیکاره که تمامه فکر و ذکرشو گذاشته روی امتحان کردنه من !؟ نمیدونم شایدم یه گناهی به درگاهش کردم که داره تو همین دنیا دهنمو آسفالت میکنه ولی با تمامه این حرفا بازم خیلی نوکرشم چون میتونست بدتر از این سرم بیاره اما دمش گرم این کارو نکرد.این وبلاگو ساله ۸۵ راه انداختم دیدین بعضی وقتا آدم یه کار یا یه چیزه جدید میخره از شدت ذوق قلبش داره از سینش میزنه بیرون ؟ من اونجوری نبودم ! اما خوب اون اویل خیلی شوق داشتم واسه همین هی تند تند مطلب و پستایه جدید میذاشتم تو وبلاگم امام یه کم که گذشت شوقش کم شد واسم ولی بازم ادامه دادم تا اینکه اون اتفاقه افتاد.راستشو بخواین از یه طرف که بهش نگاه میکنم همش غم و غصه بوده از یه طرفه دیگه که نگاش میکنم میشه گفت بهتین اتفاقه زندگیم بوده امیدوارم هیچ کدومتون تو وظعیته من گیر نیوفتین اما اگرم افتادین قبل از هر تصمیمی خوب به آخر عاقبتش فک کنین که فردا روزی غصشو نخورین که ای کاش عوض اون کار این کارو انجام میدادم.سرتونو درد نیارم واسم دعا کنین که این جریانه من ختمه به خیر بشه تا از اینهمه استرس و نگرانی خلاص بشم.در آخر از همه دوستانی که این مطلبو خوندن و واسمه من دعا کردن کماله تشکر و قدردانی رو دارم
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...
و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...
و اين، رنج است.
از دل من اما ... چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟!!!
آسمان سربي رنگ ... من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور ...
خواب روياي فراموشي هاست ... خواب را دريابم. من شكوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد : گرچه شب تاريك است دل قوي دار سحر نزديك است
دل من در دل شب خواب پروانه شدن مي بيند. مهر در صحرا مان داس بدست خرمن خواب مرا مي چيند
ديده در آينه صبح تو را مي بيند.
تو گل سرخ مني تو گل ياس منی ... تو همان شبنم پاك سحري
نه ! از آن پاك تري
کاش میدانستیم زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پس مردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست
زندگی جنبش و جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند